
اتل متل یه بابا که اون قدیم قدیما حسرتشو می خورن تمامی بچه ها *اتل متل یه دخترxa0دردونه باباش بودبابا هرجا که می رفت دخترش هم باهاش بود*اون عاشق بابا بود بابا عاشق اون بودبه گفته بچه ها:بابا چه مهربون بود* یه روز آفتابی بابا تنها گذاشتشعازم جبهه ها شددخترو جا گذاشتش* xa0چه روزای سختی بوداون روزای جدایی چه سالهای بدی بود ایام بی بابایی*چه لحظه سختی بوداون لحظه رفتنش ولی بدتر ازاون بودلحظه برگشتنش*هنوز یادش نرفته نشون به اون نشونهاون که خودش رفته بود آوردنش به خونه *زهرا به او سلام کردبابا فقط نگا...
ادامه مطلب
اتل متل یه بازی بازی یی بچه گونه از آقا جون نشسته تا کوچولوی خونه * اول عمو نشسته بعد زن عمو فریده بعد مامان و آقا جون بعد بابا و سعیده * مامان بزرگ کنارش بعد عمه جون خجسته بعد هم شوهر عمّه که سوخته، کنار نشته * همین طوری که می خوند رسید به پای باباش بادست روی پاهاش زد تِقّی صدا کرد پاهاش * یک دفعه رنگش پرید پای بابارو ناز کرد نذاشت که ورچیده شه پای اونو دراز کرد * بعد دوباره شروع کرد اتل متل رو خوندش با کُلّی داد و بیداد آقا جونم سوزوندش * دباره توی بازی قرعه به بابا افتاد نذاشت بابا بسوزه با...
ادامه مطلب